در كتاب مفاتيح الجنان به سند معتبر روايت شده كه شخصى گفت (39):
حضرت امام رضا عليه السلام براى من از خراسان بسته متاعى فرستاد چون بسته را باز كردم ديدم در ميان آن خاكى بود، از آن مردى كه بسته را آورده بود پرسيدم كه اين خاك چيست ؟ گفت : خاك قبر حائر امام حسين عليه السلام است ، تا به حال نشده كه حضرت چيزى براى كسى بفرستد و در ميان آن جامه و لباسها يك مقدار تربت كربلا حائر حسين عليه السلام نگذارد و مى فرمايد اين تربت كربلا امان است از بلاها باذن و مشيت خداوند متعال . مارا بود به خانه دل آرزوى تو *** از خاك كربلا ى توئيم بوى تو
السلام على على بن موسى الرضا عليه السلام (40)
بوئيم خاك كوى تواى شاه كربلا *** گيريم شمه اى زگلستان كوى تو
قبر تو در دلى است كه با مهرت آشناست *** آن دل كه هست روى اميدش بسوى تو
بى گوهر ولاى تو كس را چه آبرو *** كز مخزن و لاست ، درّ آبروى تو
نام تو بر كتيبه آفاق نقش بست *** با خامه جلال ز خون گلوى تو
ادامه مطلب...
نوشته اند پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام) ناگهان حضرت جبرئيل بشكل و با هيكل انسان در ميان لشكر ابن سعد ظاهر گرديد و فرياد مى كرد، علت فرياد را پرسيدند، فرمود: بخدا قسم پيامبر خدا سيدالشهدا در ميان شما ايستاده و به اطراف نگاه مى كند، از آن بيم دارم كه نفرين كند و همه هلاك شوند، و من نيز كه بين شما هستم هلاك شوم .
در آن ساعت كه جهان روشن در نظر اهل بيت اطهار، از شهادت فرزند حيدر كرار تيره و تار گرديده بود، لشكريان شام و كوفه به عيش و نوش پرداختند، جسم مبارك فرزند فاطمه بر خاك آن بيابان در كنار شهيدان و مدافعان از حق افتاده بود.
روايت است كه ذوالجناح با يال و گردن آلوده به خون عنان گسسته و شيهه كنان به قتلگاه سرور شهيدان آمد، ابن سعد دستور به گرفتن آن مركب داد، ولى لشكريان كفر توان آن نداشتند، ذوالجناح يك يك شهداى آنروز صحراى كربلا را مى بوييد، و چون پيكر پاك بى سر صاحب خود را شناخت ، خود را بر زمين مى زد و ناآرامى مى كرد، و سر به سوى آسمان بلند كرده گويى كه مظلومانه ، ظالمان را نفرين مى كند، سپس روانه خيمه گاه شد، اهل بيت دورش حلقه زدند و به نوايى نوحه خوانى مى كردند، كه اى ذوالجناح ! مولاى ما را چه كردى ؟ گريه و زارى و بيتابى يكايك اهل بيت امام شهيد و نوحه خوانى هر يك بنا بر مقتضاى رابطه خود با يكديگر و امام شهيد ادامه داشت ، ذوالجناح را مى بوييدند و مى بوسيدند و در جستجوى صاحب خود بودن را از آن مركب مى خواستند. سكينه دردانه آن سيد مظلوم اشك مى ريخت . به زبان حال مى گفت :
ادامه مطلب...
عشق آغازش غم است، انجام قتل
گاه اسماعيل را خواند قتيل عشق با هر بوالهوس كى آشناست گفت : آدم من به دعوى صادقم نوح گفتا: دفع طغيان مى كنم اوليا مردانه در پيش آمدند سيد خونين كفن سبط رسول هر يكى تاج شرف اكليل او
ادامه مطلب...
شد وقت آن كه غرقه جن بر لب فرات
شد وقت آن كه بهر عزادارى ، انبيا شد وقت آن كه فاطمه با حوريان خلد شد وقت آن كه از تف گرماى كربلا شد وقت آن اهل سرا پرده حسين شد وقت آن كه لشكر بى دين ز راه ظلم شد آن وقت كه از ستم بى حساب شمر حضرت سيدالشهدا راهى ميدان نبرد بود، كه شخصى غريب سياه پوشى با شكلى پر هيبت به خدمت امام آمد (روايت است كه جوانى بود زيبا روى، كه ظاهرا از نسل اجانين بود، اما در باطن انسانى كامل و در سلك وفاداران به امام، بنام زعفر) و عرض كرد:
ادامه مطلب...
خورشيد مضطرب چو ز خاور كشيد سر
يعنى ، دميكه دختر زهرا ز خيمه گاه آن دم كه مشك آب بدوش برادرش آندم كه سينه على اكبر ز تيغ و تير آندم كه شمر ثانى كفار، حرمله بيرحم ظالمى كه در آغوش باب او تيغ دو سر كشيد و صفوف مخالفين امام به جسم نازكش از بس نشست تير
ادامه مطلب...
على اكبر
از نفاق فلك و گردش اختر زينب ديد چون عازم ميدان شده اكبر مى گفت گاه مى كرد شكايت به سوى قبر رسول كاى خدا گر به اسيرى رود از كوفه به شام به از آنست كه بيند بدن اكبر را
ادامه مطلب...
ماه درخشان خاندان هاشم
شكست پشت حسين آن زمانى كه قرعه رزم چو شد نگون علم او لواى يوسف مهر لشكر ستم پيشه ابن زياد، با حمله هايى از كمينگاه اجساد نازنين اصحاب و انصار سرور شهيدان را چون كشتيهاى شكسته ، غرقه در خون نمودند، موسم آن رسيد كه پرچمدار صحراى كربلا پا به ميدان مبارزه نهاد، و ساقى دوران ، پيمانه شهادت را به نام آن قدح نوش ميخانه محبت ، و آن سرمست سوداى شهادت و صاحب منظر و برارزنده تر از همه ، عباس پر نمود. او مبارزى نام آور، قدرت و جراءت او در اوج شهرت ، در بسيارى از جنگها پرچم پيروزى بر افراشته ، و دلاوران و شجاعان عرب را از نام و نشان بر انداخته بود. ابوالفضل العباس را به دليل زيبايى جمال ، قمر بنى هاشم مى خواندند. آن دلاور بى همتا، عباس علمدار چون سرور آزادگان ، برادر خويش را تنها ديد، به نزد امام بر حق آمد و علم را بر بالاى سر آن بزرگوار نصب نمود و به زبان حال عرض كرد: اى برادر:
گر شوم خاك به خاك قدمت چون نرگس
ادامه مطلب...
براى كيست؟ كه در انس و جان عزاست هنوز
گذشت واقعه كربلا ولى جبريل كدام سرو چمان زين چمن فتاد به خاك هزار سال فزون تر گذشت ، زين ماتم اگر نگشته ، شهيد ستم ، جوانانش اگر به ماتم يك اكبر است و يك اصغر جهاد اكبر و اصغر شد از حسن مقبول دو اصغر آمده ، عبدالله دگر قاسم دو اكبرش يكى احمد يكى ابوالقاسم دو سرو باغ شهادت ، كه از غم هر يك دو نوجوان ، كه ز داغ جوانى ايشان
ادامه مطلب...
بر جويندگان راه و عاشقان راستى و حقيقت پوشيده نيست كه طالبان بلاى كربلا و عاشقان مظلوم آل عبا با سيد و مولاى خويش تا چه مرتبه در مقام يارى و جان نثارى بودند، و از آن دلاوران سعادتمند تا يك تن باقى بود، راضى نشدند كه از فرزندان و برادران و برادرزادگان و عموذادگان آن حضرت احدى پا به ميدان جنگ گذارد.
اما چون از ياران ديگر كسى براى جانفشانى باقى نماند، و همگى رو به سراى جاودان نهادند و همنشين بهشتيان گرديدند، نوبت به نبرد دليرانه دلاوران و شجاعان آل نبوت رسيد.
احمد بن محمد هاشم
ابتدا احمد بن محمد هاشم قدم به ميدان مبارزه نهاد و بيش از بيست منافق را از پاى در آورد، و خود نيز به درجه شهادت نائل شد.
ادامه مطلب...
چو دعوا از دو صف ، بى دين و ديندار
عدو، در فكر از ايمان گذشتن امام تشنه لب ، از بردبارى مزين شد به مهر آن فرد كامل جوانان هر يكى ، با روى ماهى به كف بهر نثار سرور دين چو شد هنگام رحلت از چپ و راست فتاده هر يكى فارغ ز تشويق غلام از بهر سبقت فارغ البال پسر پيش از پدر جام بلا كش ز قيد ما و من وارسته بودند محبت چون به عاشق كرد تاءثير
ادامه مطلب...
صفحه قبل1...910111213...47صفحه بعد